آمدي...
مرا آرام جان شدي...
آمدي و دميدي
روح تازه اي در اين پيكر پژمرده...
بي آنكه بفهمي
شدي همه هستي من...
بي آنكه بداني
خون عشق را در رگهاي من تزريق كردي...

پس بمان...
حالا كه همه هستي من شدي
حالا كه با بودنت جان تازه اي گرفته ام
حالا كه فروغ هر دو چشمم شده اي
با من بمان...
خدايا هميشه نگهدارش باش....
هميشه دوستدار تو امير

باران امشب تمام روياهايم را شست و برد
باران امشب دوباره تو را به يادم آورد
تورا با آن دستهاي مهربان
باران امشب فصل كوتاهي از آرامش را به يادم آورد
و ابديت فصل تنهايي را نيز
ديگر فصلهاي باراني را دوست ندارم
ديگر آن دستهاي مهربان را دوست ندارم
ديگر نه آن آرامش را و نه اين آتش را
دلم هواي تازه ميخواهد
يك هواي تازه ي بدون باران، بدون خاطره
دلم يك خلأ ميخواهد ، خلأ حضور
با كمي روياي شيرين، چيزي شبيه كودكي
آن روزها كه تنهايي هم رنگ داشت
رنگ جستجو ،رنگ تجربه
آن روزها كه فراموش كردن آنقدرها هم سخت نبود
آن روزها كه جز ديگران، خودم هم صداي خنده ام را مي شنيدم
دلم رنگ ميخواهد
دلم رويا مي خواهد
كاش خيالهاي كودكيم، مجال بودن مي گرفت...

يادته يه روز بهم گفتي:
"هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون
كه نكنه يه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده"
گفتم اگه بارون نيومد چي ؟؟؟
گفتي: "اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره"
گفتم يه خواهش دارم
وقتي آسمون چشمهام خواست بباره تنهام نذار
گفتي: "چشم!!!"
حالا امروز من دارم يه گوشه خلوت گريه مي كنم
اما آسمون نمي باره !!
تو هم اون دور دورا ايستادي و داري به من مي خندي
آخه چرا ؟مگه گناه من چيه؟؟!!

آنكس كه مي گفت دوستم دارد
عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد
رهگذري بود
كه روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود
كه من گمان مي كردم مي گويد:
دوستت دارم
ميبرم از اينجا تا در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
.
.
.
.
.
دوستان من تا يه مدتي نمي تونم آپ كنم
گاهي يك كلمه است، گاهي يك لحظه
كه ميتواند زندگي ات را زير و رو كند
كلمه را نگويي و لحظه را از دست بدهي
عمري حسرت به جا مي ماند
كدام يك از ما تجربه اش را نكرده ايم ؟
و تجربه اش را نداشته ايم ؟
كلمه اي كه بايد ميگفتيم و نگفتيم
عكس العملي كه بايد نشان ميداديم و نداديم
من باتمام وجودم حسش كردهام
كاش صادق بوديم!!!!

اما يك سؤال؟؟؟؟
چرا وقتي تصميم مي گيري كه سرنوشتت رو خودت رقم بزني
درست همون موقع اتفاقي ميفته
كه سرنوشتت رو يه جور ديگه عوض مي كنه
آيا واقعا سرنوشت ما آدما دست خودمونه؟؟؟
يا دست اتفاقاتي كه ميفته ؟؟!!!
اما من مي دونم
مي دونم كه
زندگي فرصت كوتاهيست
تا بدانيم كه مرگ آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست
مرگ هم حادثه است
مثل افتادن برگ
كه بدانيم پس از خواب زمستاني خاك
نفس سبز بهاري جاريست
گمان كردم يك نفر هست هنوز
كه سرا پاي وجودش مرا مي فهمد
يك نفر هست هنوز
كه در همه ثانيه ها مي جويد مرا
و غم فاصله را مي داند
يك نفر هست هنوز
كه نگاهش سخن از چشم ترم مي خواند
و دلش تا به ابد در پي من مي ماند
گمان كردم يك نفر هست هنوز
كه در آتش تند غمم تب دارد
گر نباشم هر دو چشمش مي بارد
اما چه زود تباه شد رؤياي با او بودن
.
.
.
.
آري با توام!!!
با تو كه دستانت را از من دريغ كردي
با تو كه مدام در پي بهانه اي براي رفتن بودي
مي خواهي بروي بي بهانه؟.....برو
مي روي اگر، بگذار بيگانه بماند صدايت هم
تو گل رها شده در آغوش دريايي
فرا خواهند گرفت تو را موجها
و گرفتارت خواهد ساخت روزي محبت ساختگي ات
همان سند جعلي
پهن شوم به سان راهها بر گامهايت و التماست كنم؟؟
اين ممكن نيست
شكستني نيست وقارم همانند قلبم

تقديم به تو كه تنها غمخوار فصل كودكيم بودي
تو كه سپري در برابر مشكلات فصل نو جوانيم شدي
و تو كه دستان پر مهرت اولين و آخرين مامن فصل جوانيم هست
دوستت دارم اي بهترين...

سلام
امروز يه روز ديگه ست واسه من
روزي كه با بقيه روزها فرق داره
آخه مي دونين امروز آخرين امتحان دوره دانشجوييمو دادم
و تمام شد
آره چهار سال دوره دانشجويي با همه سادگيها و سختي هاش تمام شد
حالا كه فكر مي كنم مي بينم واقعا خيلي زود گذشت
تازه داشتيم به دانشگاه، به حال و هواش و به همديگه عادت مي كرديم كه تمام شد
چه خاطرات تلخ و شيريني كه توي اين مدت در دفتر خاطرات همه ما ها ثبت شد
مطمئنا در آينده ياد اون شيطنتها
ياد كلاسها ، صندليها و تخته سياه
ياد اساتيد، چه اونايي كه نمره بده بودن و چه اونايي كه واسه نيم نمره
بايد پاچشونو تا آخر مي خوردي
ياد دير رفتنها و ضايع شدنها
ياد روزهاي امتحان
ياد تقلبها
ياد سر و كله زدن دخترها و پسرها
و تلاش واسه ضايع كردن همديگه
و خلاصه ياد اون روزها
بهونه خوبي خواهد بود واسه اينكه
يه گوشه بشينيم و كمي بخنديم يا حتي گريه كنيم
حالا هر كسي راه خودشو مي ره
يكي مي ره دنبال كار
يكي ادامه تحصيل مي ده
يكي ازدواج مي كنه
يكي مي ره خدمت مقدس سربازي
من كه دلم واسه همشون تنگ مي شه
اما اميدوارم هر جا كه مي رن و هر راهي كه انتخاب مي كنن
خدا كمكشون كنه تا به خواسته هاشون تو زندگي برسن
آره اين عمر ما ست كه داره مثل
يه جريان خيلي قوي با فركانس زياد
مسير مدار زندگيمونو طي مي كنه
و با هيچ مقاومت و خازني هم نميشه جلوشو گرفت
( از اين مثالم تعجب نكنين آخه من رشته م برقه)
به هر حال تموم شد
و امروز واسه من يه روز ديگه ست
و من وارد يه مرحله جديد از زندگيم شدم
از همتون مي خوام كه من و همه
دوستانمو دعا كنين
و اميد دارم اونايي كه تازه وارد دانشگاه شدن
و اونايي هم كه يه عمره تو دانشگاهن (بيش از اون حد معمولش )
زودتر درسشونو با موفقيت به پايان برسونن
منم براي همه شما پيش خدا دعا مي كنم
بازم مرسي كه به وبلاگ من سر مي زنين
يا حق

تو فقط يه پل مي خواستي كه بري
من واست يه آرزوي خوب دارم
آرزوي من كم
من بي نام و نشون
اينه كه تو خوش باشي
اينه كه تو گل باشي
آرزوي من كم
من بي نام و نشون
اينه كه تو لحظه هات
ديگه هيچكي واسه تو يه پل نشه
ديگه هيچكي واسه تو مثل يه پل خراب نشه...
اي زندگي ! من خسته ام
تا كي سكوت؟ تا كي اسير؟
اي مرد تن ! اين دست من ، دستم بگير
دستم بگير
در سينه ام ، اين آرزو محض خدا ديگر بگو
اي لحظه ها من از شما سر خورده ام
تركم كنيد
اي روز و شب من آدمي دل مرده ام
تركم كنيد
من تا گلو در حسرتم ، افسرده ام
تركم كنيد
از وحشت فرداي خود آزرده ام
تركم كنيد
اي اشك گرم آروم بريز بر گونه ي بيمار من
لذت ببر اي غم تو هم از اين همه آزار من
در لحظه ي بيداد غم ، كي ميشود غمخوار من ؟
اي لحظه ي پايان من اين امشبو فردا نكن
درد بزرگ بودنم را اي زمان حاشا نكن
اي لحظه ها من از شما سر خورده ام
تركم كنيد
اي روز و شب من آدمي دل مرده ام
تركم كنيد...

روح غمگين
هنگامي كه با روحي شبيه خود
متحد مي شود
تسكين مي يابد
دلهايي كه به واسطه
غم
به هم گره مي خورند
در شوكت شادماني
از هم جدا نخواهند شد

كاش
كاش لحظه هايت را با من قسمت مي كردي
كاش مرا
به دنياي رازآلودت
راه مي دادي
كاش بر زبان مي آوردي
آنچه در اعماق قلب تو
جوش و خروش مي كند
كاش مي گفتي سكوت را دوست نداري
و من تنها
به اميد لحظه هايي زنده ام
كه هنوز نيامده اند
....
چه مي شد هر روز ... روز من و تو بود
تو شايد بماني تا هميشه
ليك من را
سپردي به دست باد
تا ببرد به دورها ....
كاش اكنون آن روزها بود
روز ما ....
روز حرارت دستانت
روز تپش تند قلب من و تو
روز عشق ما
كاش هرگز تمام نمي شد ....


ما چشمهايمان را
با هم معامله كرديم
و قلبهايمان را
به يكديگر داديم
ما يك نفر شديم
و
از داستان عشق بزرگمان
تنها من ماندم
من كه
خورشيدم در ظهر زندگي غروب كرد.....
........
راستي ديروز بارون اومد منو خيالت تر شديم
رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم
از وقتي رفتي آسمونمون پر از كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بدتره
غصه نخور تا تو بياي حال منم اينجوريه
سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه
گلدون شمعدونيمونم عجيب واست دلواپسه
مثل يه بچه كه بار اوله ميره مدرسه
تو از خودت برام بگو بدون من خوش مي گذره؟
دلت ميخواد ميومدم يا تنها رفتي بهتره؟
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون
همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون
يادت مياد گريه هامو ريختم كنار پنجره
داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره
يادت مياد خنديديو گفتي حالا بذار برم
تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم.............

مي روي خاموش و مي پيچد به گوش خسته ام
آنچه با من لرزش لبهاي بي تاب تو گفت
چيست اي دلدار اين اندوه بي آرام... چيست ؟
كز نگاهت مي تراود نازدار و شرمگين
آه مي لرزد دلم از ناله اي اندوه بار
كيست اين بيمار در چشمت كه مي گريد حزين ؟
نشسته ايم بر قاليچه اي به اسم جواني...
مي تا زيم و گرد و خاك مي كنيم
زمين زير پايمان است و اسير يك بازي شد يم
به اسم غرور...
ديواري را براي پشت سر نهادن بلند نمي بينيم
سرا پا شور ... برد و باخت را مي شناسيم؟
آشناييم با شعور؟
و جداييم با غم؟
يا غرق در غرور؟
چيزي در ماست روز و شب كه آرام نداريم
چيزي از جنس جستجو...
چيزي مثل خيال يه آرزو...
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين، خاطرات مغشوش
يك نفر در شب كام، يك نفر در دل خاك
يك نفر همدم خوشبختي هاست
يك نفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم، عمرمان ميگذرد
وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه
ما همه همسفريم، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا.....
باز كجا چشممان بار دگر سوي هم باز شود
در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه
زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود.....
نظر يادتون نره .......

از دوست عزيزي كه اين شعر قشنگو برام فرستاده
يه دنيا ممنونم اميدوارم به همه آرزوهاش برسه.......
هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم
ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم
اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم
ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند
ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام
هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام
اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند
اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
خدا را هميشه در ذهن اين و آن زنده مي كردم
ولي دست خدا از زندگي خودم هميشه دور بود
كسي از من نپرسيد كه چرا در اوج جواني
موهاي سرم سفيد شده
يا چرا پيچ و خم زندگي در اين سن كم
در پيشاني من نمايان شده
براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قايل بودم
اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد
هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم
اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم
دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده
به فريادهاي خاموش
به آرام آرام شكستن
به گريه هاي شب هنگام
در زير نور ماه
به تنها رفتن در راه
مي گويند خرافات است اينكه هر كس طالعي دارد
ولي چه خرافات قشنگي است
من خرافات را دوست دارم چون زندگي ام با آن گره خورده
طالع من همين است
كه تنها بيايم و تنها بمانم و تنها بميرم
من اين طالع را دوست دارم
چون منحصرد به فرد است
اين طالع در انحصار من است
از آن من است
اگر سرنوشت هر انساني در دستان خودش است
اين من هستم كه اسير دستان سرنوشت شوم خودم هستم
من اين سرنوشت را دوست دارم
كاش ديگران بدانند كه من
اين گونه هستم
اين گونه مي مانم
و اين گونه مي ميرم....
.........امــــــير.........
دوستان اين متن رو خودم
تو تنهاييهام نوشتم
ببخشين اگه خيلي ياس آميزه
يا زياد قشنگ نيست
ولي حرفاي دلمه
با نظراتون منو كمك كنين

نگاه من نگاه او
هواي سرد كوچه مون
پنجره اي كه بسته است
نفس ، نفس ، تنفسم
بخاري از غم درون
به روي سرد شيشه ها نشسته است
وصورتش ميان مه
زچشم من نهان شده
كنون اگر به دست خويش
بخار شيشه بر كنم
و او اگر باخبر شود از اين تلاش دست من
گمان كند كه من طرح وداع بسته ام
گمان كنم گمان كند:
كه چشم من از اين نظاره خسته است
كنون اگر هر زمان كه مه جدايمان كند
به جاي دست گونه را به روي شيشه ميكشم
گمان كنم گمان كند:
كه اشك من بخار غم به روي شيشه شسته است............


بهانه ايست براي زيستن...

من در غياب چشمان تو
آسانتر از حباب
تباه خواهم شد ...
بازي تلخي بود
اولش 1-0 به سود من بود
اون اصرار مي كرد و من اكراه
اون مي گفت دوستم داره و من نسبت بهش بي اعتنا بودم
اما طولي نكشيد كه بازي 1-1 شد
منم اونو دوست داشتم
مي خواستم باهام باشه
دوست داشتم بازي همين جا مساوي تموم بشه
تا هميشه باهم باشيم
مساوي مساوي
اما نمي دونم چي شد كه گل خوردم
او گل طلايي رو زد
منو تنها گذاشت و رفت
بازي تموم شد و من باختم
اونم همينو مي خواست...
اي كاش باهاش بازي نمي كردم هرگز...


از اين مي ترسم كه فردا.....ديگه كنارم نباشي...
هر شب به خودم مي گم كه....
اگه يه روزي تو از من جدا بشي....
من هم از خودم جدا مي شم....
و از اين زندگي كه سالها داره منو مي سوزونه...
اگه يه روز تو كنارم نباشي.....
اين زندگي تلخي رو كه دارم رها مي كنم....مي زارم ميرم....
تا ديگه مجبور نشم هر روز صبح....
قيافه تنهاي خودم رو توي آيينه اتاق تحمل كنم....

و من تمامي عشقم را با تو قسمت مي كنم
آه ، من نمي دانم كه چرا بي تو
قادر به ادامه ي زندگي كردن نيستم ...
نه نمي توانم بدون تو زندگي كنم ...
مرا با خود ببر
و لحظات شيرين و خوشايندي برايم پديد بياور
كه چهره ات هميشه پيش روي من است
آري مي دانم بدون تو و عشق تو
قادر به ادامه ي زندگي نيستم
ما فقط يك بار زنده ايم
و تنها يك قلب براي بخشيدن داريم
پس بگو چه مي خواهي...

هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد
تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد
اما هنگاميكه كسي را مي بينيد كه دوستش داريد
احساس سرور و خوشحالي مي كنيد
هنگاميكه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است
ولي هنگاميكه كسي را دوست داريد
زمستان فقط فصلي زيبا (زمستاني زيبا ) است
وقتي به كسي كه عاشق او هستيد نگاه مي كنيد
خجالت مي كشيد
اما هنگاميكه به كسي كه دوستش داريد مي نگريد
لبخند خواهيد زد
وقتي در كنار معشوقه خود هستيد
نمي توانيد هرآنچه در ذهن داريد بيان كنيد
اما در مورد كسي كه دوستش داريد توانايي آنرا داريد
در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد
خجالت مي كشيد و يا حتي دست و پاي خود را گم مي كنيد
اما در مورد فردي كه دوستش داريد
راحتتر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت
شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد
مستقيم و طولاني نگاه كنيد (زل بزنيد )
اما مي توانيد در حاليكه لبخندي بر لب داريد
مدتها به چشمان كسي كه دوستش داريد نگاه كنيد
وقتي معشوقه شما گريه مي كند
شما نيز گريه خواهيد كرد
و اما در مورد كسي كه دوستش داريد
سعي بر آرام كردن او مي كنيد
احساس عاشق بودن و درك آن
از طريق نگاه است
اما در درك دوست داشتن
بيشتر از طريق شنوايي است
(از طريق ابراز علاقه به صورت كلامي)
شما مي توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد
اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن
ببنديد چراكه حتي اگر اين كار را بكنيد
عشق همچون قطره اي در قلب شما و
براي هميشه باقي خواهد ماند
مطالب بالا اگرچه تا حد زيادي درست هستند اما
به خاطر داشته باشيد كه مطلق نيستند
و اصولا انسانها و احساسات آنها
پيچيده تر از اينگونه تحليلها هستند
