تبليغاتX
فصل تنهايي
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد

 

نشسته ايم بر قاليچه اي به اسم جواني...

مي تا زيم و گرد و خاك مي كنيم

زمين زير پايمان است و اسير يك بازي شد يم

به اسم غرور...

ديواري را براي پشت سر نهادن بلند نمي بينيم

سرا پا شور ... برد و باخت را مي شناسيم؟

آشناييم با شعور؟

و جداييم با غم؟

يا غرق در غرور؟

چيزي در ماست روز و شب كه آرام نداريم

چيزي از جنس جستجو...

چيزي مثل خيال يه آرزو...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:59  توسط اميـــــــر  | 

 

زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطرات شيرين، خاطرات مغشوش
يك نفر در شب كام، يك نفر در دل خاك
يك نفر همدم خوشبختي هاست
يك نفر همدم و همسفر سختي هاست
چشم تا باز كنيم، عمرمان مي‏گذرد
وز سر تخت مراد، پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم، همگي همسفريم
تا ببينيم كجا.....
باز كجا چشممان بار دگر سوي هم باز شود
در جهاني كه درآن راه ندارد اندوه
زندگي با همه ي معني خويش از نو آغاز شود.....

نظر يادتون نره .......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:56  توسط اميـــــــر  | 


چه سود، گر بگويمت كه شام تا سحر نخفته ام
و يا اگر دمي به خواب رفته ام تو را به خواب ديده ام
چه سود، گر بگويمت كه بي تو، با خيال تو
به مي پناه برده ام
و نقش آن در چشم قصه گو
به جام پرشراب ديده ام
چه سود، گر بگويمت كه دوريت چو شعله هاي تند تب
به خرمن وجود من شراره هاي درد مي زند
و من درون آن زبانه ها
بناي اين دل رميده را ز بن خراب ديده ام
چه سود، گر بگويمت كه بي تو
كيستم !!!!
چيستم !!!!
كه بحر پر خروش من تويي
و ساحل صبور و بي فغان منم
و من درون موجهاي سركشت
تمام هستي وجود خويش را
چو يك حباب ديده ام
چه سود، گر بگويمت كه من ز دوري تو هر نفس
چو شمع آب مي شوم
و اشكهاي گرم من به دامن سياه شب مي چكد
و من ميان قطره هاي چون بلور آن
محبت تو را چو نقش سرد آرزو
به روي آب ديده ام
چه سود، گر بگويمت تو را به خواب ديده ام
و يا كه نقش روي تو به جام پر شراب ديده ام
تو يك خيال دور بيش نيستي
و دست من به دامنت نمي رسد
تو غافلي و من
تمام مي شوم ............

از دوست عزيزي كه اين شعر قشنگو برام فرستاده

يه دنيا ممنونم اميدوارم به همه آرزوهاش برسه.......

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:42  توسط اميـــــــر  |