تبليغاتX
فصل تنهايي - چرا خانه كوچك ما سيب نداشت.....؟؟؟
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را
دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه
كنان غرق در اين پندارم
كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 15:42  توسط اميـــــــر  |