تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز سالهاست در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 15:42  توسط اميـــــــر
|
مي خواهم چيزي بگويم
آشنايي نيست
مي خواهم آوازي بخوانم
خلوت دل بخواهي نيست
تمام شد
ديگر از دست كلمات دلباخته ي من
هيچ ترانه ي تلخي ساخته نيست
هيچ كس با من نيست
مانده ام تا به كه انديشه كنم
مانده ام در قفس تنهايي
در قفس مي خوانم
چه غريبانه شبي است
شب تنهايي من ..... صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ