تبليغاتX
فصل تنهايي - تمنايم چنين باشد...
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد

تمنايم چنين باشد:
كه بعد از سالها دوري پس از عمري كه طي شد
با غم هجران شبي در كلبه تاريك من آيي
نقاب از چهره چون ماه بگشائي پريشان گيسو افشاني

تمنايم چنين باشد:
كه يكشب مست و بي پروا بر آب پاك تو رو آرم
دلِ پر شور و پراحساس خود از سينه درآرم
سپس آنرا به تو اي نازنين دلدار بسپارم

تمنايم چنين باشد:
كه يكشب رو بمن آري لباس از تن به در آري
به روي بستر سردم فرو غلطي چو بيني التهابم را
تن رنجور و تبدارم به روي سينه بفشاري

تمنايم چنين باشد:
كه يكشب مست و بي پروا درون كلبهء تاريك من
چون ماه گردون پرتو افشاني
كه تا گردم رها از رنج هستي
وز غم دنيا سراپاي وجودم از لهيب آتش وصلت بسوزاني
بدانسان كز لهيبش نعره ها از سينه بر آرم
نفسهاي من و تو در هم آميزد
ز چشمان من و تو اشك از شوق و هوس ريزد

تو با افسونگري طاووس وش در كلبهء سردم
بسان آهوان مستانه بخرامي بصد ناز و ادا در شور و ناز آيي
پريشان گيسو افشاني شوم من مست و بي پروا
بدانسان كز شرار و حالت مستي همي پروانه وش
بر گرد شمع تو پروبالم بسوزانم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 22:31  توسط اميـــــــر  |