خود را بر لبه ي پرتگاهي حس مي كنم كه امكان دارد با كوچكترين تلنگري به همه ي خاطرات شيرين و روياهاي ديگر دست نيافتني با تو بودن بدرود بگويم و به جاي خنده و شادي از ته دل بر شومي سرنوشت از پيش تعيين شده ي خود زار زار بگريم ولي چه كنم كه احساسم به تو مثل طناب داري ابريشمي تركيدنش را در حنجره ي پوسيده ي من مدفون ساخته و آنگاه در سقوط و غرق شدن در نيستي زير لب نجوا مي كنم كه چه مي خواهي و چه مي شود ! عشق تبديل به خنجري آغشته به زهر مي شود كه گاهي با لمس تن سردش لحظه به لحظه عمرت را با بوسه هايش مي كاهد تا جايي كه ديگر رمقي در تنت براي احساسش باقي نمي ماند...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:19  توسط اميـــــــر
|
مي خواهم چيزي بگويم
آشنايي نيست
مي خواهم آوازي بخوانم
خلوت دل بخواهي نيست
تمام شد
ديگر از دست كلمات دلباخته ي من
هيچ ترانه ي تلخي ساخته نيست
هيچ كس با من نيست
مانده ام تا به كه انديشه كنم
مانده ام در قفس تنهايي
در قفس مي خوانم
چه غريبانه شبي است
شب تنهايي من ..... صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ