تبليغاتX
فصل تنهايي - روياها...
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد

قلمم اشكهايم است
و كاغذم تنها صفحه اي از دلم
كه روي آن به يادگاري كنده كاري نشده است 
در كنج اتاقم چمباته زده ام
و خود را مانند كودكي كه خنديدن را بلد نيست
يا بهتر بگويم ياد نگرفته است
در آغوش هميشه باز روياهايم
كه به تازگي تنها پناهگاهم شده است
مي اندازم و دست آخر نمي فهمم
كه من پسري از جنس روياها هستم
يا روياها پسري به نام امير...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:23  توسط اميـــــــر  |