قلمم اشكهايم است و كاغذم تنها صفحه اي از دلم كه روي آن به يادگاري كنده كاري نشده است در كنج اتاقم چمباته زده ام و خود را مانند كودكي كه خنديدن را بلد نيست يا بهتر بگويم ياد نگرفته است در آغوش هميشه باز روياهايم كه به تازگي تنها پناهگاهم شده است مي اندازم و دست آخر نمي فهمم كه من پسري از جنس روياها هستم يا روياها پسري به نام امير...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:23  توسط اميـــــــر
|
مي خواهم چيزي بگويم
آشنايي نيست
مي خواهم آوازي بخوانم
خلوت دل بخواهي نيست
تمام شد
ديگر از دست كلمات دلباخته ي من
هيچ ترانه ي تلخي ساخته نيست
هيچ كس با من نيست
مانده ام تا به كه انديشه كنم
مانده ام در قفس تنهايي
در قفس مي خوانم
چه غريبانه شبي است
شب تنهايي من ..... صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ