تبليغاتX
فصل تنهايي - امروز، ديروز....
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد

ديروز را به ياد نمي آورم

و امروز را نمي دانم چه روزي ست

شايد امروز آيينه اي از ديروز من باشد

و شايد تمامي روزهاي گذشته ام

هر چه هست نمي دانم

ولي به زيستن ادامه مي دهم

و امروز را به روزهاي گذشته مي سپارم

و ديگر نمي دانم كه روزها چگونه اند

نمي خواهم بدانم كه عشق چيست

آيا همبستگي با زندگي دارد يا نه !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 14:30  توسط اميـــــــر  |