تبليغاتX
فصل تنهايي - بخار اشك به روي شيشه .....
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد
 


نگاه من نگاه او

هواي سرد كوچه مون

پنجره اي كه بسته است

نفس ، نفس ، تنفسم

بخاري از غم درون

به روي سرد شيشه ها نشسته است

وصورتش ميان مه

زچشم من نهان شده

كنون اگر به دست خويش

بخار شيشه بر كنم

و او اگر باخبر شود از اين تلاش دست من

گمان كند كه من طرح وداع بسته ام

گمان كنم گمان كند:

كه چشم من از اين نظاره خسته است

كنون اگر هر زمان كه مه جدايمان كند

به جاي دست گونه را به روي شيشه ميكشم

گمان كنم گمان كند:

كه اشك من بخار غم به روي شيشه شسته است............

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:44  توسط اميـــــــر  |