تبليغاتX
فصل تنهايي - چه سود ؟؟؟...
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد

چه سود، گر بگويمت كه شام تا سحر نخفته ام
و يا اگر دمي به خواب رفته ام تو را به خواب ديده ام
چه سود، گر بگويمت كه بي تو، با خيال تو
به مي پناه برده ام
و نقش آن در چشم قصه گو
به جام پرشراب ديده ام
چه سود، گر بگويمت كه دوريت چو شعله هاي تند تب
به خرمن وجود من شراره هاي درد مي زند
و من درون آن زبانه ها
بناي اين دل رميده را ز بن خراب ديده ام
چه سود، گر بگويمت كه بي تو
كيستم !!!!
چيستم !!!!
كه بحر پر خروش من تويي
و ساحل صبور و بي فغان منم
و من درون موجهاي سركشت
تمام هستي وجود خويش را
چو يك حباب ديده ام
چه سود، گر بگويمت كه من ز دوري تو هر نفس
چو شمع آب مي شوم
و اشكهاي گرم من به دامن سياه شب مي چكد
و من ميان قطره هاي چون بلور آن
محبت تو را چو نقش سرد آرزو
به روي آب ديده ام
چه سود، گر بگويمت تو را به خواب ديده ام
و يا كه نقش روي تو به جام پر شراب ديده ام
تو يك خيال دور بيش نيستي
و دست من به دامنت نمي رسد
تو غافلي و من
تمام مي شوم ............

از دوست عزيزي كه اين شعر قشنگو برام فرستاده

يه دنيا ممنونم اميدوارم به همه آرزوهاش برسه.......

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:42  توسط اميـــــــر  |