تبليغاتX
فصل تنهايي - شور جواني !!!
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد

 

نشسته ايم بر قاليچه اي به اسم جواني...

مي تا زيم و گرد و خاك مي كنيم

زمين زير پايمان است و اسير يك بازي شد يم

به اسم غرور...

ديواري را براي پشت سر نهادن بلند نمي بينيم

سرا پا شور ... برد و باخت را مي شناسيم؟

آشناييم با شعور؟

و جداييم با غم؟

يا غرق در غرور؟

چيزي در ماست روز و شب كه آرام نداريم

چيزي از جنس جستجو...

چيزي مثل خيال يه آرزو...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:59  توسط اميـــــــر  |