تبليغاتX
فصل تنهايي - گمان كردم...!!!
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد
 


گمان كردم يك نفر هست هنوز
كه سرا پاي وجودش مرا مي فهمد
يك نفر هست هنوز
كه در همه ثانيه ها مي جويد مرا
و غم فاصله را مي داند
يك نفر هست هنوز
كه نگاهش سخن از چشم ترم مي خواند
و دلش تا به ابد در پي من مي ماند
گمان كردم يك نفر هست هنوز
كه در آتش تند غمم تب دارد
گر نباشم هر دو چشمش مي بارد
اما چه زود تباه شد رؤياي با او بودن
.
.
.
.
آري با توام!!!
با تو كه دستانت را از من دريغ كردي
با تو كه مدام در پي بهانه اي براي رفتن بودي
مي خواهي بروي بي بهانه؟.....برو
مي روي اگر، بگذار بيگانه بماند صدايت هم
تو گل رها شده در آغوش دريايي
فرا خواهند گرفت تو را موجها
و گرفتارت خواهد ساخت روزي محبت ساختگي ات
همان سند جعلي
پهن شوم به سان راهها بر گامهايت و التماست كنم؟؟
اين ممكن نيست
شكستني نيست وقارم همانند قلبم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 15:22  توسط اميـــــــر  |