هر دو هم لانه هم
هر دو هم خانه هم
پرگشودند به صحراي بزرگ
شاد تا دامن دشت
لحظه اي چند گذشت
نغمه خواندند به فارغبالي
روي هر شاخه نشستند و پريدند به شوق
نوك منقار به هم ماليدند
ناگه از سينه كوه بانگ تيري به همه دشت نشست
رشته خواب چمن را بگسست
دو كبوتر با هم
بال در بال به خون غلتيدند
پر بشكسته به هم ماليدند
لحظه آخر ديدار رسيد
ديده در ديده هم
يكصدا ناليدند
دو كبوتر غم خود را به نگاهي با هم با وداعي گفتند
لحظه اي تلخ گذشت
هر دو در خون خفتند
ناگهان نغمه گري ناله برآورد به كوه
ناله اي پراندوه :
اي خدا لحظه شادي چه كم است
زندگي دشت غم است
چه توان كرد در اين دشت غريب
غم و شادي به هم است
اشك من مي گويد عمر ما آه و دم است
غم من كشت مرا
اي خدا لحظه شادي چه كم است...!!!